کد خبر: 1386489
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۰
داستان کارآگاه نادری- براساس پرونده واقعی
1 ساعت از ۱۱ شب گذشته بود که تلفن پلیس آگاهی زنگ خورد. کارآگاه نادری گوشی را برداشت. صدای مردی جوان و مضطرب از آن سوی خط شنیده می‌شد. 
 سمیه اسلامی کیاسری

جوان آنلاین: ساعت از ۱۱ شب گذشته بود که تلفن پلیس آگاهی زنگ خورد. کارآگاه نادری گوشی را برداشت. صدای مردی جوان و مضطرب از آن سوی خط شنیده می‌شد. 
ـ آقا... فکر کنم یک نفر کشته شده. 
ـ کجا؟
مرد آدرس را گفت و بعد با صدایی لرزان ادامه داد که زن جوانی را کشته‌اند. شوهرش... شوهرش قاتل است. 
چند دقیقه بعد، کارآگاه نادری و تیم بررسی صحنه جرم راهی ساختمان مسکونی شدند. هوای گرم تابستانی سنگین بود. خیابان خلوت و چراغ‌های ساختمان یکی‌درمیان روشن بودند. در اتاق خواب، زن جوانی روی زمین افتاده بود. خون اطراف بدنش خشک شده بود و آثار درگیری در اتاق دیده می‌شد؛ مأمور پزشکی قانونی گفت:
ـ زنی حدوداً ۳۰ ساله که ضربات متعدد چاقو خورده است. 
نادری چیزی نگفت. چند قدم در اتاق برداشت. به تخت نگاه کرد. به لباس‌های روی زمین. به میز کنار تخت و بعد به در اتاق. یکی از مأموران گفت طبق گفته شاهد، شوهر مقتول، شهرام او را کشته و بعد فرار کرده است؛ نادری برگشت. 
ـ شاهد کجاست؟
مرد جوانی که پلیس را خبر کرده بود، چند قدم آن طرف‌تر ایستاده بود. نادری روبه‌رویش نشست. 
ـ شما مقتول را می‌شناختید؟
ـ بله. دوست من بود. 
ـ آخرین بار چه زمانی شهرام را دیدید؟
ـ حدود یک ساعت قبل. وحشت‌زده، لباس‌هایش خونی بود. 
ـ دقیقاً چه گفت؟
مرد کمی مکث کرد. 
ـ گفت «همسرم را کشته‌ام.»
نادری به او خیره شد. 
ـ همین؟
ـ بله. 
ـ بعد؟
ـ بچه‌اش را به من داد و رفت. 
نادری چند ثانیه سکوت کرد. بعد پرسید:
ـ کلید خانه دست شما بود؟
مرد جواب داد: بله. شهرام قبلاً یک کلید یدکی به من داده بود. 
ـ چرا؟
ـ برای مواقع ضروری. 
نادری دیگر چیزی نپرسید، اما هنگام خروج از اتاق، دوباره برگشت و به جسد نگاه کرد. در ذهنش یک سؤال شکل گرفته بود: اگر شهرام قاتل بود، چرا بعد از کشتن همسرش، فرزند خردسالش را برداشت و به سراغ دوستش رفت؟
این سؤال ساده، آغاز یک پرونده شش ساله شد. بررسی زندگی هستی و شهرام نشان داد، رابطه این زوج مدت‌ها بود به بحران رسیده است. همسایه‌ها از مشاجره‌های آنها گفته بودند. یکی از همسایه‌ها گفت:
ـ بار‌ها صدای دعوایشان را شنیدیم. حتی یک بار صدای شکستن وسایل هم آمد. همسایه دیگری گفت:
ـ مدتی بود هستی خانه را ترک کرده بود. بعد دوباره برگشت. نادری یادداشت برداشت، اما یک نکته ذهنش را درگیر کرده بود. 
در پرونده آمده بود که هستی چند ماه قهر بوده و شب حادثه به خانه برگشته است. نادری از مأمور پرونده پرسید:
ـ کسی می‌داند چرا برگشته بود؟
ـ گفته‌اند به خاطر بچه، اما «شاید» برای یک کارآگاه کافی نبود. او دوباره به صحنه جرم برگشت. این بار دقیق‌تر. اتاق را بررسی کرد و سرانجام چشمش روی میز کوچکی کنار تخت ثابت ماند. روی میز دو لیوان بود. یکی تقریباً خالی. 
دیگری دست نخورده. نادری پرسید:
ـ این لیوان‌ها از اول همین‌جا بودند؟
مأمور گفت بله. کارآگاه به ساعت نگاه کرد. 
ـ پس قبل از درگیری دو نفر اینجا بوده‌اند. 
مأمور گفت:
ـ زن و شوهر. 
نادری جواب داد: بله، اما سؤال من این است که چه زمانی با هم نشسته بودند؟
هیچ پاسخی وجود نداشت. شهرام ناپدید شده بود. چند ساعت بعد مشخص شد او از تهران خارج شده است. روز‌ها گذشت و مأموران تلاش کردند ردی از او پیدا کنند، اما شهرام مثل دود ناپدید شده بود. سرنخ‌ها یکی پس از دیگری به بن‌بست می‌رسیدند. نادری آخرین بار پرونده را بست و گفت:
ـ او برمی‌گردد. 
همکارش پرسید:
ـ چرا؟
نادری گفت، چون آدمی که با ترس فرار می‌کند، همیشه یک روز اشتباه می‌کند، اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد این اشتباه شش سال طول بکشد. نام او در فهرست متهمان فراری باقی ماند، اما نادری هنوز یک چیز را فراموش نکرده بود. دو لیوان روی میز. یک بچه که قاتل او را با خود برده بود و دوستی که اولین کسی بود که پلیس را خبر کرد. شش سال بعد، صبح یکی از روزها، تلفن اداره دهم دوباره زنگ خورد. این بار مردی که پشت خط بود، اطلاعات عجیبی داشت. 
ـ شهرام را پیدا کرده‌ام. نادری گوشی را گرفت. 
ـ مطمئنی؟
ـ بله. 
ـ کجاست؟
ـ در یک کمپ ترک اعتیاد. نادری چند لحظه سکوت کرد. 
ـ چطور؟
ـ خودش با من تماس گرفته و می‌گوید پلیس او را اشتباهی گرفته و به کمپ منتقل کرده و از من خواسته کمکش کنم. 
نادری همان لحظه راهی کمپ شد. مردی لاغر و تکیده روی صندلی نشسته بود. وقتی نادری وارد شد، سرش را بالا آورد. 
ـ اسمت؟
مرد نامی جعلی گفت، نادری نشست. 
ـ اهل کجایی؟
ـ افغانستان. 
ـ چند سال است ایران هستی؟
ـ مدت زیادی نیست. 
نادری لبخند زد. 
- پس چرا لهجه‌ات با چیزی که می‌گویی جور درنمی‌آید؟
مرد ساکت شد. 
نادری پوشه‌ای روی میز گذاشت. 
ـ شش سال پیش یک زن در تهران به قتل رسید. مرد هیچ واکنشی نشان نداد. نادری ادامه داد شوهرش فرار کرد. 
باز هم سکوت. 
ـ اسم آن زن هستی بود. 
مرد ناگهان نگاهش را از کارآگاه دزدید. نادری همان لحظه فهمید. او سال‌ها منتظر همین واکنش بود. 
کارآگاه آرام گفت:
ـ پیدایت کردم، شهرام. 
مرد دیگر چیزی نگفت. در اداره آگاهی، بازجویی آغاز شد. نادری عکس هستی را مقابل متهم گذاشت. 
ـ چرا کشتیش؟
ـ قصد قتل نداشتم. 
ـ پس چه اتفاقی افتاد؟
شهرام سرش را پایین انداخت. 
ـ مدت‌ها با هم اختلاف داشتیم. چند ماه قهر بودیم. آن شب برگشت. قرار بود به خاطر بچه دوباره زندگی کنیم. نادری پرسید:
ـ، اما دوباره دعوا کردید؟
ـ بله. 
ـ و تو چاقو برداشتی. 
مرد سرش را تکان داد. 
ـ عصبانی بودم. 
نادری گفت: چند ضربه زدی؟
شهرام جواب نداد. 
ـ بعد چه کردی؟
ـ وقتی به خودم آمدم، دیدم هستی روی زمین افتاده. بچه‌ام خواب بود. او را برداشتم و به خانه دوستم رفتم. 
نادری نگاهش کرد. 
ـ چرا؟
ـ ترسیده بودم. 
کارآگاه مکث کرد. 
ـ تو از همان لحظه می‌دانستی که زندگی‌ات تمام شده. برای همین فرار کردی. 
شهرام گفت:
ـ بله. 
ـ شبانه از تهران خارج شدی؟
ـ بله. بعد از راه غیرقانونی به ترکیه رفتم. 
کارآگاه پی برد او پنج سال در ترکیه با هویتی جعلی زندگی کرده، اما سرانجام به عنوان مهاجر غیرقانونی بازداشت و اخراج شده است. در ترکیه خود را تبعه افغانستان معرفی کرده و پس از مدتی به افغانستان منتقل شده است، اما آنجا نیز دوام نیاورده و سرانجام با کمک قاچاق‌بر‌ها دوباره وارد ایران شد. این بار برای پنهان شدن، خودش را در میان کارتنخواب‌ها و معتادان پنهان کرد تا اینکه مأموران در جریان طرح جمع‌آوری معتادان متجاهر او را نیز بازداشت و به کمپ منتقل کردند. شهرام تصور می‌کرد این بار هم نجات پیدا می‌کند، اما یک اشتباه کوچک همه چیز را تغییر داد. او با یکی از بستگانش تماس گرفت و از او خواست برای خروجش از کمپ کمک کند. آن تماس، آخرین حلقه زنجیره‌ای بود که نادری شش سال قبل آغاز کرده بود. پس از اعتراف شهرام، نادری دوباره به پرونده قدیمی برگشت. 
پرونده را باز کرد. عکس هستی هنوز همانجا بود. نادری به گزارش صحنه جرم نگاه کرد؛ دو لیوان، درگیری، فرار، دوست خانوادگی و کودکی که قاتل پیش از فرار، او را تحویل داده بود. همه قطعات کنار هم قرار گرفته بودند. همکارش گفت:
ـ فکر می‌کردی بالاخره پیدایش کنیم؟
نادری پوشه را بست. 
ـ نه. 
ـ پس چرا گفتی برمی‌گردد؟
کارآگاه لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:
ـ، چون قاتل‌ها معمولاً از پلیس فرار نمی‌کنند؛ از خاطره جرم فرار می‌کنند و خاطره، جایی نیست که بتوانی از مرزش عبور کنی. او به عکس هستی نگاه کرد. 
شش سال گذشته بود، اما برای نادری، پرونده هیچ‌وقت تمام نشده بود. قاتل فقط دور شده بود. خیلی دور تا سرانجام در جایی که تصور می‌کرد ناشناس‌ترین آدم دنیاست، یک تماس تلفنی گرفت. تماسی که او را از پشت دیوار شش ساله دروغ بیرون کشید و این‌گونه پرونده قتلی که همه تصور می‌کردند برای همیشه در بایگانی خواهد ماند با یک سرنخ غیرمنتظره در کمپ ترک اعتیاد دوباره باز شد.

برچسب ها: جنایت ، پلیس ، آگاهی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار