پدر و مادری که با کابوس ناپدید شدن پسرشان به دادسرای جنایی تهران رفتند، تصور میکردند فرزندشان قربانی یک جنایت شدهاست، اما راز ۱۰ ماه جستوجو، نه در یک قتل مرموز، بلکه در تصمیم پسر جوان برای ناپدید شدن و انتقام گرفتن از خانوادهاش نهفته بود جوان آنلاین: پدر و مادری که با کابوس ناپدید شدن پسرشان به دادسرای جنایی تهران رفتند، تصور میکردند فرزندشان قربانی یک جنایت شدهاست، اما راز ۱۰ ماه جستوجو، نه در یک قتل مرموز، بلکه در تصمیم پسر جوان برای ناپدید شدن و انتقام گرفتن از خانوادهاش نهفته بود.
دیماه سال گذشته، زن و مردی میانسال با نگرانی و چشمانی نگران وارد دادسرای امور جنایی تهران شدند و برای پیدا کردن پسرشان از قاضی عظیم سهرابی، بازپرس جنایی، درخواست کمک کردند. آنها آمده بودند تا از سرنوشت فرزندشان سر دربیاورند؛ پسری که برای کار به یکی از شهرهای جنوبی کشور رفته و قرار بود پس از گرفتن مرخصی، چند روزی را در کنار خانوادهاش بگذراند، اما ناگهان ناپدید شده بود. پدر و مادر هنوز به بازگشت پسرشان امید داشتند، اما خاموش شدن تلفن همراه او و بیخبری همکارانش، نگرانی را به کابوسی سنگین تبدیل کرده بود. آنها نمیدانستند فرزندشان کجاست، چه اتفاقی برایش افتاده و چرا حتی یک تماس کوتاه هم با آنها نمیگیرد.
آخرین تصویر
با ثبت شکایت، تحقیقات پلیسی برای یافتن جوان گمشده آغاز شد. مأموران در بررسی دوربینهای مداربسته به تصویری رسیدند که نشان میداد پسر جوان در روزی که قرار بود به خانه بازگردد، سوار خودرویی با پلاک مخدوش شدهاست. از آن پس، رد روشنی از او به دست نیامد. دوربینها دیگر تصویری از مسیر حرکتش ثبت نکردند و تلفن همراهش نیز خاموش بود. همین سرنخ، پرسشهای تازهای پیش روی کارآگاهان گذاشت. آیا جوان گمشده قربانی رانندهای شده بود که او را سوار خودرو کرده بود؟ آیا در مسیر بازگشت به خانه اتفاقی برایش افتاده بود؟ یا پای یک آدمربایی در میان بود؟ فرضیه وقوع جنایت نیز در جریان تحقیقات مورد توجه قرار گرفت. با این حال، هیچکس برای درخواست پول یا اخاذی با خانواده تماس نگرفت. نبود هرگونه ارتباط با جوان گمشده، نگرانیها را بیشتر میکرد و خانواده را در بلاتکلیفی نگه میداشت. روزها گذشتند و جستوجوها ادامه یافتند؛ اما خبری از پسر نبود. برای پدر و مادری که نمیدانستند فرزندشان زنده است یا مرده، هر روز بیخبری میتوانست به اندازه یک عمر طول بکشد.
راز در جنوب کشور پنهان بود
سرانجام، پس از حدود ۱۰ ماه پیگیری، کارآگاهان به سرنخی تازه دست یافتند. بررسیها نشان میداد جوان گمشده در یکی از جزایر جنوب کشور زندگی میکند و مدتی است در یک کافه مشغول به کار شدهاست؛ آن هم با هویت و شماره تلفنی متفاوت از گذشته. مأموران با پیگیری این سرنخ، محل حضور او را شناسایی کردند و چند روز پیش توانستند جوانی را که ماهها خانوادهاش در جستوجوی او بودند، پیدا کنند.
پایان این جستوجوی طولانی، برخلاف تصور خانواده، با کشف جسد یا دستگیری یک قاتل همراه نبود. پسر جوان زنده بود؛ دور از خانه، دور از پدر و مادر و در جایی که هیچکس از نزدیکانش تصور نمیکرد بتواند ماهها در آنجا زندگی کند.
میخواستم خانوادهام نگران شوند
جوان در جریان تحقیقات، ماجرای ناپدید شدنش را توضیح داد و گفت اختلاف با خانواده، او را به این تصمیم رساندهبود. او مدعی شد از اینکه خانوادهاش اجازه نمیدادند مستقل باشد و درباره رفتار و تصمیمهایش دخالت میکردند، ناراحت بودهاست. به گفته او، ابتدا برای دور شدن از خانواده به جنوب کشور رفته بود، اما وقتی احساس کرد دوری از خانه نیز تغییری در رفتار آنها ایجاد نکرده، تصمیم گرفتهاست ارتباطش را به طور کامل قطع کند.
او در توضیح این ماجرا گفت: «با خانوادهام اختلاف داشتم. احساس میکردم اجازه نمیدهند مستقل باشم و هر کاری را که میخواهم انجام بدهم. مدام رفتار و کارهایم را زیر نظر داشتند و مرا با دیگران مقایسه میکردند. برای همین به جنوب کشور رفتم تا از آنها دور باشم، اما وقتی دیدم این دوری هم رفتارشان را تغییر نمیدهد، تصمیم گرفتم ناپدید شوم تا کمی ناراحت شوند و دست از این رفتارها بردارند. سوار خودروی مردی شدم که کارش قاچاق بود و او مرا به سمت یکی از جزایر جنوب کشور برد. آنجا ماندم و مشغول کار شدم. سیمکارتم را خاموش کردم و با شمارهای که به نام یکی از همکارانم در کافه گرفته شدهبود، از تلفن استفاده میکردم. فکر نمیکردم این لجبازی و انتقام گرفتن از خانوادهام چنین عواقبی داشته باشد. تصور نمیکردم آنها حتی احتمال بدهند من به قتل رسیدهام و به دنبال جسدم یا قاتلم بگردند. اشتباه کردم.»