
پويا پرهيزجوان
همگان برآنند كه سعدي، غزل عاشقانه را در غايت زيبايي و شيوايي سروده و چنان كه خود گويد: حد همين است، سخنداني و زيبايي را؛ اما هنر او تنها به همين غزلسرايي محدود نيست. وي زبانداني بيمانند و سبكشناسي بيهمتا نيز هست. در اين يادداشت، به مناسبت يكم ارديبهشت، روز سعدي، شگرد او در پيمايش سخن، از نمودهاي زيباي طبيعت، به زيباترين نمود طبيعت، يعني انسان را، در غزل بهاريه مشهوري بازميخوانيم و بازميشناسيم.
سعدي بزرگوار، غزلي بسيار زيبا و دلنشين دارد كه افزون بر آن كه غزلي عاشقانه است، گويا پس از افول قصيدهسرايي در قرن هفتم، كاركرد تبريك و تهنيتگويي در مراسم سلام عيد را نيز بر دوش خود كشيده كه پيشتر، در قصيده رواج داشته است. همچنين از اشارهاش به ماه روزه، برميآيد كه در ملتقاي عيدين، يعني همزماني جشن ملي نوروز و عيد ديني فطر سروده شده و شور و شوقي، دوچندان دارد. از همين رو، سعدي كوشيده ميان درونمايه قصيده بهاريه و غزل عاشقانه، يا به تعبير ديگر ميان جان و جهان (انسان و طبيعت) به زيبايي و نكتهسنجي تمام، پلي بزند كه اين پل زدن نيز دستكم به اندازه خودِ طبيعت و انسان زيباست. سعدي اين دو را در بيتي كه خواهيم خواند، به نيكويي به هم گره زده است.
نخست آن غزل را بازميخوانيم:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و ياران، به عيش بنشستند
حريف مجلس ما خود هميشه دل ميبرد
عليالخصوص كه پيرايهاي بر او بستند
كسان كه در رمضان چنگ ميشكستندي
نسيم گل بشنيدند، توبه بشكستند
بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط
ز بس كه عارف و عامي، به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
كه مدتي ببريدند و بازپيوستند
به درنميرود از خانگه يكي هشيار
كه پيش شحنه بگويد كه صوفيان مستند
يكي درخت گل، اندر فضاي خلوت ماست
كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند
اگر جهان همه دشمن بُوَد، به دولت دوست
خبر ندارم از ايشان كه در جهان هستند
مثال راكب درياست حال كشته عشق
به ترك بار بگفتند و خويشتن رستند
به سرو گفت كسي، ميوهاي نميآري!
جواب داد كه آزادگان تهيدستند
به راه عقل برفتند سعديا، بسيار
كه ره به عالم ديوانگان ندانستند
شاعر عشق و زندگی
ميدانيم كه سعدي، همانگونه كه دكتر همايون كاتوزيان ميگويد، شاعر عشق و زندگي است و زندگي در بستر جهان و طبيعت جريان دارد و بهار، تختي است كه عروس آراسته طبيعت بر آن مينشيند. اكنون همه اينها در سخن سعدي به هم آميخته و معجوني خلسهآور ساخته است. سعدي در غزلهاي خويش، بارها انسان زيبا را، عصاره و نقاوه زيبايي طبيعت خوانده و زيبايي انسان را از زيبايي طبيعت، برتر نهاده است. به چند نمونه بسنده ميكنم:
بيا كه وقت بهار است تا من و تو، به هم
به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را
به جاي سروِ بلند، ايستاده بر لبِ جوي
چرا نظر نكني يارِ سروبالا را
*
گر گويمت كه سروي، سرو اين چنين نباشد
ور گويمت كه ماهي، مَه بر زمين نباشد
*
در گلستاني كآن گلبن خندان بنشست
سرو آزاد به يك پاي غرامت برخاست
گل صدبرگ ندانم به چه رونق بشكفت
يا صنوبر به كدامين قد و قامت برخاست
*
سرو، زيبا و به زيبايي بالاي تو، نه
شهد، شيرين و به شيريني گفتار تو نيست
*
همه دانند كه من سبزۀ خط دارم دوست
نه چو ديگر حَيَوان سبزۀ صحرايى را
*
با قدّ تو زيبا نبود سرو، به نسبت
با روي تو نيكو نبود مه، به اضافت
*
يعلمالله كه شقايق، نه بدان لطف، و سمن
نه بدان موي، و صنوبر، نه بدان بالا بود
يارب، آن روي است، يا برگ سمن
يارب، آن قد است، يا سرو چمن
بر سمن، كس ديد جعد مشكبار؟!
در چمن، كس ديد سرو سيمتن؟!
*
دي به چمن برگذشت، سرو سخنگوي من
تا نكند گل، غرور: رنگ من و بوي من!
*
سروقدّي ميان انجمني
بِه كه هفتاد سرو، در چمني
جهل باشد فراق صحبت دوست
به تماشاي لاله و سمني
افسونگریهای سعدی
سرو كه از موتيفهاي پربسامد در غزل سعدي است، در غزل پيشگفته نيز آمده است، اما به همين، ختم نميشود و سعدي افسونگري ديگري نيز كرده است. گفتيم كه مناسبت غزل همزماني دو عيد است كه سعدي آن را نيز فرونگذاشته و نيز شكوفايي و زايش دوباره طبيعت نيز. از سويي قالب شعر، غزل است و غزل، بيمعشوق، مهنّا نگردد و صورت نبندد. نكته و ويژگي اين غزل، در آن است كه سعدي، در ابيات آغازين و نيمه نخست غزل، با تعابير عشق و جواني و شور كه در وجود انسان يافت ميشود، طبيعت و مقتضاي حالش، بهار را سروده و ستوده، البته با نيمنگاهي به عيد شرعي، تا زاهدان و مقدسان را نيز خوش آيد يا دستكم ناخوش نيايد، و در نيمه دوم غزل، با وامگيري تعابير و تصاويري از طبيعت، در ضمن برقراري قياس ميان طبيعت و انسان، عشق و معشوق را به سخن كشيده است.
براي نمونه، ميتوان به آوردن تعابيري چون مستي بلبل و به عيش نشستن ياران، توبهشكني زاهدان سستايمان، به رقص اندر آمدن عارف و عامي، بازپيوستن يا آشتي دو يار از هم بريده (انسان و بهار)، خانگاه يا ميكدهايي كه همه در آن از مستي، از پا درافتادهاند (جايگزيني موقعيت زماني، با موقعيت مكاني)، همه تعابيري از عشرت و عشقند كه در خدمت توصيف بهار درآمدهاند و در نقطه مقابلش، يعني در نيمه دوم غزل، تعابيري چون درخت يا بوته گل سرخ (معشوق يا همسر سعدي)، سروي (انسان آزاده و سرخوشي) كه پاسخ طاعن كوتهفكر را ميدهد، با آنكه تصاويري برآمده از دل طبيعت زيبا هستند، اما بازگشتگاه آنها به انسان زيبا و خواستني سعدي است.
بيتي نيز كه اين دو را به هم پيوند داده و انسان زيبا را از طبيعت زيبا، بهتر دانسته، چنان كه پيشتر گفتم، اين است:
يكي درخت گل اندر فضاي خلوت ماست
كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند.