کد خبر: 626129
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۲ - ۱۶:۵۳
در تكريم شمس‌آل‌احمد و سالروز درگذشت مظلومانه
سيد علي سجادي

سيد علي سجادي

«پس از وقوع و حصول انقلاب اسلامي به مديريت و حضور در صحنه اَعلام ديني – همچون حضرات [ امام] خميني، طالقاني و مطهري – بر همگان ثابت شد كه دين افيون توده‌ها نيست بل، افيون مذهب برخي از توده‌اي‌ها و شبه‌روشنفكران هستند»

اين جملات قصار منسوب به يكي از «ميزان»‌ترين اعضاي ستاد انقلاب فرهنگي و صاحب «حديث انقلاب‌» يعني استاد شمس‌آل‌احمد است.

همانطور كه جلال آدم‌هاي خودباخته و غرب‌زده را بر‌نمي‌تافت، آقا شمس نيز گاهي، سرش براي مواجه شدن با آن طيف از بشرات الارض، درد مي‌گرفت. اجمالاً ديدگاه ايشان راجع به يكي از آن طيف اساتيد را مرور مي‌كنيم.

«‌متوسط و چاق و چهل و ‌اند ساله – مي‌خواهد دكتر ادبيات بشود – استاد ادبيات طباطبايي است... با قلم درشت مزخرف مي‌گويد! در ميزگرد قصه كيهان يواشكي درازش كردم و به كوتاهي نيز. مصداق يك خود‌باخته و فرصت‌طلب و غرب‌زده.»

ناگفته نماند كه آقاشمس براي اغلب شخصيت‌هاي حقيقي كه با آنان حشر و نشر داشت، به نحو دل و قَل محفوظاتي مختصر در نظر مي‌گرفت كه از چند برگ فيش‌هايش – در مورد خود يا آشنايانم ـ با مشورت و رخصتش كپي برداشته و از اغلب دستنوشته و نظرياتش رونويسي كرده‌ام. مثلاً راجع به مخملباف محسن چنين نگاشته:«كوتاه‌قامت است و سبزه سوخته. بچه جنوب بايد باشد و 30 ساله طوري. يكي دو تا قصه از او خوانده بودم اما تاكنون نديده بودمش. افتاد توي كار سناريونويسي و بعد كار سينما. بچه‌اي است مذهبي و آشنا با فرهنگ اسلام و شجاع و با جرئت و با تقوا. نتوانستم بپرسم عيالمند است يا نه اما پاسوخته و درد‌كشيده يا دردآشناست و غبطه و حسادت بسياري عليه خود انگيخته. با يك دمپايي و يك موتور آمده بود ديدارم، وقتي كه مي‌بوسيدمش اعتراض كردم:‌ محسن چرا اينقدر دير؟!»

باري اين برداشت و تعريف آقا شمس مربوط به زماني است كه ميرزا مُحسن توبه نصوح مي‌ساخت و نه تنها با فيلمفارسي و دگر دكه و دكان‌هاي سينمايي اخت نبود،‌بل با ياران صديقي همچو يوسف‌علي‌شاه ميرشكاك به آن ظواهر، هجمه زباني، قلمي، قدمي و حتي پرچمي ـ منظور ميله و چوب پرچم است ـ مي‌كرد و هرگز كسي گمان نمي‌بُرد كه او را گرفتار و ساوس پيش‌پا افتاده، مبتذل و روزمره ببيند و ببينيم و از آن تعجب / تأسف‌برانگيزتر اينكه سازنده توبه نصوح، به استغفار و اعتذار از سينماچي چندكاره (‌شاعر، رمان نويس و...‌) و ايضاً گمارده و گماشته قطب‌زاده در شبكه 2 تن دهد، به چه صورت!؟ با چرخاندن سر دوربين به آن طرف و ساخت فيلمي التقاطي با الحاق برخي از صحنه‌هاي قديمي فيلمفارسي مسعود كيميايي در كليت فيلم نو‌ساز خود.

حال كه در آستانه سومين سالياد او قرار مي‌گيريم حيف است به مهرباني و ولايتمداري مرحوم شمس اشاره نكنيم. آن بزرگوار در پاسخ به سؤال خبرنگار اهوازي (شاهين‌زاده) در سال ۸۰ كه در جمع شعرا و نويسندگان خوزستان از قبيل هرمز علي‌پور و اميد حلالي و... چنين گفته بود:«‌جلال، راجع به آقاي خميني معتقد بود از اين دسته‌هاي اپوزيسيون و مخالفان ريش و سبيل‌دار، تنها كسي كه مي‌تواند قال يارو(شاه) را بكند، همين آقاست و ما موظفيم با گرد‌آوردن اقشار مردم به‌ويژه روشنفكران، دور آقا را خالي نگذاريم. مطلب ديگري كه الان به خاطرم آمد، نامه تاريخي به مرحوم آقا بود كه حاوي عرض ارادت و اعلام آمادگي جلال جهت پيوستن به نهضت ۱۵ خرداد است و از سربند همان ارادت و همكاري بود كه رهبر انقلاب به بنده تفقد نموده و فرمود از روي ميزان حرف مي‌زني كه با اين نواختن مرا شرمنده و وام‌دار خود نمود. صراحتاً در همين خوزستان ـ كه سابقه حضور جلال را بسيار داشته است ـ گفته باشم، من در بين مديران روشنفكر و مدعي فرهنگ‌مداري يا ارشاد ملت يا حتي مديران روحاني دست‌اندر‌كار نشر و كتاب، اينگونه نمك‌شناسي و قدرداني كه آقاي خامنه‌اي الحق والانصاف از جلال داشته را نه ديده و نه شنيده‌ام. خدا توفيقش دهد.»

اگر بخواهيم بحق عمل كنيم بايد در تأسي از فرموده رهبر كبير و حضرت پير ـ امام راحل ـ آقا شمس را «ميزان آل‌قلم» بناميم، همانطور كه سرحلقه ياران خراساني، حضرت امين، سيداعلام و رهبري فعلي نظام ـ امام حاضر ـ آقا جلال را «جلال آل‌قلم» ناميدند.

باري، به بهانه فرارسيدن دومين سالياد درگذشت «استاد شمس‌آل‌احمد يا «ميزان آل قلم» بايد گفت: او منصف‌ترين و «ميزان‌»‌‌ترين عضو و شارح انقلاب سوم ـ انقلاب فرهنگي – بود. متصف نمودن او موصوف به صفت‌ترين – از جمع همگنان شش‌نفره‌اش در آن ستاد – به واسطه شور و شعوري است كه در توضيح و توجيه انقلاب فرهنگي، كتبي و شفاهي در تهران و شهرستان‌ها، به خرج داده و مهم‌تر از آن به اعتبار تفقد و توقعي است كه رهبر كبير و فقيد انقلاب از ايشان داشت.

مشاراليه همان روزهاي پرالتهابي كه مؤسسات دوقلوي كيهان و اطلاعات را خاضعانه، ادارات متبوع خود ساخته بود و ـ باالتبع – سيدين شريفين و مسئولان مطبوعاتي آن را همكاران مطبوع طبع خويش مي‌شمرد، از همكاري و خدمات صادقانه در صدا و سيما – در رايزني، ارائه تجربه و تمشيت امور ـ به‌طور نامحسوس غافل و فارغ نمي‌ماند. پس پربيراهه نرفته و حتي بحق و انصاف عمل كرده‌ايم، اگر در تأسي از فرموده‌هاي رهبر كبير و حضرت پير ـ امام راحل ـ آقا شمس را «‌شمس آل قلم‌» بناميم چراكه:

او دست جام نه به هر دست مي‌دهد

او اين فراز، نه به هر پست مي‌دهد

تاريخ پنج‌شنبه 16 آذر 88، داغ اولين مجلس ترحيم آقا شمس را بر پيشاني داشت؛ مجلس ختمي كه به قول شهريار پر بدك هم نبود و در آن مسجد صندلي‌دار، حلواهايي طبخ و پخش كردند كه مطبوع طبع و باب دندان خود مرحوم هم بود معروف به حلواي آل‌احمدي!

نام و نوع اين حلوا را از يكي از حاج خانم‌هاي معزا شنيدم، افزون بر حلاوت حلوا، حضور پرشور برخي از اصحاب ركن چهار دموكراسي و اهالي هنر هفت و هشت و دگر اصناف اعم از نويسنده، نقاش، گرافيست، موزيكدان، آوازه‌خوان، شاعر و هنرپيشه به چشم مي‌آمد و از آن جمع فقط من بيكاره بودم! و ديگر اينكه از زينت‌بخشي و حضور بي‌شائبه اعاظم ديگري از سلسله‌روحانيون و دگر عالمان هنر و ادب نمي‌شد به راحتي چشم پوشيد. بزرگواراني چون آقايان محمدي‌گلپايگاني (‌رئيس دفتر موقر سيداعلام و رهبري نظام‌) نعيم‌آبادي باجناق مرحوم سيدمحمد علي آل‌احمد، تنها برادرزاده شمس و جلال و ايضاً صاحب تأليف و حجت هرمزگان، البته شايد دگر اكابر اسم و رسم‌دار يا عزيزان گمنام و جوياي نام – مثل خود بنده – نيز در مجلس بوده‌اند كه به چشم اين گمراه نيامده باشند، قطعاً سعي آنان نيز مشكور و نزد خدا و خلق مأجور خواهند بود. گويا از تيتر و سوتيتر، زيادي دور شديم پس ناگزير از اولين دور‌برگردان برمي‌گرديم به مطلب اصلي.

در سوگ شمس، جناب ضرغامي سوگنامه‌اي نگاشت كه «‌براي شمس و دلواپسي‌هايش‌» نام داشت. نگارنده كه در واپسين ديدار آن دو حاضر بود، در آن غروب و سكوت جام جم و نشست يك ساعته، حرف و حديث‌هايي گفته و شنيده شد كه در دفتر مخلاي به طبع رئيس، فقط سه تا بچه سيد بودند، يعني جناب ضرغامي، بنده ناشناس، آقاشمس و خداي شمس.

دعوت از مدعو، متعاقب شفاعتنامه‌اي صورت گرفته بود كه پيش‌تر، به طرفيت سران ملك سيما ـ از شمال به امضاي شمس آل‌احمد – دورنويس شده بود. حواريون و حاجبان «‌بني عم ناديده‌» استاد، سلام روستايي شمس راحل را پس از هفته‌ها، بي‌پاسخ نگذاشته و از طريق شماره تماس مندرج در نامه – تلفن دستي بنده – نويد! و نوبت‌! ملاقات دادند. ايشان در ملاقات با رئيس‌الرسانه گفتني‌هايي داشت از جنس «‌دغدغه و دلواپسي‌هايي از جنس دين و دينداري، داشتن هواي اعتلاي ايران و ايراني و دلسوزي براي بركشيدن رسانه و جوانان‌» كه البته از شخصي مثل آقاشمس جز اين انتظار نمي‌رفت و نمي‌برازيد زيرا هميشه خدا، ديده شده بود كه ريش‌نداري خويش را در گرو حل و گره‌گشايي از كسان و ناكسان، رفيق و نارفيق مي‌گذاشت، چون رضاي حق را در رضاي خلق و خدمت به آنان مي‌ديد. مخفي نماند، بارها در سفر و حضر، مجامع عمومي و محافل خصوصي اظهار مي‌داشت كه خدا نياورد آن روز را كه جوانان پرشور و انقلابي يا حتي ادبي، با اين گيس و سبيل دراز، مرا درويش، درويش بي‌ريش و ريشه به جا آورده و گمراه شوند!

داشتم عرض مي‌كردم كه حين ملاقات و حتي پيش‌تر در مكاتبه با مهندس، استاد شمس شفاهاً و كتباً به دوران سلخ رياست رئيس اسبق و قره رئيس سابق صدا و سيما (‌هاشمي و لاريجاني‌) اشاره مؤكد داشت چراكه آن ايام مقارن بود با كاتب شدن فقرا در صف‌النعال جام جم – بخش برون‌مرزي راديو گرگان. آن خلف صالح جلال در مقام كسي كه روزي منصوب حضرت پير در ستاد انقلاب فرهنگي شد و روز دگر مؤسسات دوقلوي كيهان و اطلاعات را ادارات متبوع خود ساخت و سيدين مسئولان آن را نيز همكاران مطبوع طبع خويش و ايضاً همكاري و همخواني‌هايي را نيز با شوراي سرپرستي صدا و سيما آغازيده بود، قصد كرده بود – به اقتضاي آز و نياز مخلص و محض رضاي خدا، يكي از دورماندگان از اصل خويش – كاروان شركاي انقلاب كه از قضا نسبت خونين نسبي و سببي هم با نهضت داشت را در باز جستن روزگار وصل خويش مدد رساند كه متأسفانه، روي استاد به زمين انداخته شد، مآلاً مثل برخي ديگر از قصدهاي آييني‌اش كه قضا شد. خدايش از او قبول فرمايد.

تا امروز كه دومين سالگرد آن بزرگوار بي‌فر و فروغ گذشت و ظاهراً در سومين سالگرد نيز برهمان پاشنه مي‌چرخد، از اينكه موجب خواهش و روانداختن‌هاي مكرر مرحوم نزد اين و آن از سياسيون، روحانيون، دولتي‌ها (‌اعم از چپ، راست يا ميانه‌شان‌) و برخي رجال و اشباه الرجال و شبه هنرمندان شده‌ام، احساس غبن و ندامت مي‌كنم، چون با وجود فروختن يوسف خود به كمترين ثمني، هيچ طرفي نبسته و كمترين خيري نديده‌ام. روح شاد شمس و جلال به ويژه آنكه در قطعه 88 رديف 55 و شماره 28 بهشت‌زهرا خوابيده به سان جسمشان آرام باد.

از آنجايي كه هنوز خيلي از موعد برگزاري جايزه ادبي جلال دور نشده و به سومين سالياد شمس نزديك مي‌شويم‌، جاي آن دارد خاطراتي از دومين دور جايزه را كه مخلص نيز توفيق حضور در آن جلسه را (في‌الواقع در حاشيه و صف‌النعال آن) در معيت تنها يادگار و برادر خلف جلال داشته‌ام، ذكر نمايم.

ناگفته نماند كه با وساطت آقايان عباس سليمي‌نمين و علي صاعين ـ و نه به دعوت يا تمهيد معاون يا وزيرش در ارشاد ـ به هزار والذاريات آقا شمس را به محل برگزاري دومين جايزه جلال رسانده و در جوار وزير و وكيل (حسيني و لاريجاني) نشانديم. در حيرتم كه معاون وقت وزير به چه روي و به چه رويي در جايي، ادعاي دعوت از شمس نموده، در حالي كه به تلفن تماس واسطه خير، سليمي‌نمين يا شجاعي صاعيني در آن روز به عذر اقامه نماز ـ به اظهار و ادعاي خودش البته ـ جوابي نداده است! حال كه اولين و دومين سالگرد شمس بي‌فر و فروغ گذشت و آنطور كه مي‌نمايد در سومين سالگرد نيز بر همان پاشنه مي‌چرخد، از ارتكاب و دست زدن به چنان كاري – هلي برد و انتقال آقا شمس به آن جلسه ـ احساس غبن و شرم مي‌كنم، چراكه پس از تحمل به عنف آقا شمس ـ در طول صحبت‌راني وكيل، وزير و معاون و غيره ـ حضرات بدون كمترين وقع، وداع يا تقديري مشعوف و سرخوش، از در ديگر در رفته و اشك حزن و حيرت بر عارض پيرمرد دلشكسته و ايضاً كمر شكسته – از سر بند مرگ برادر ـ نشاندند. پس از رفتن آنها فقط محمدرضا سرشار و راوي كتاب دا – اعظم خانم حسيني ـ سلام و عليكي نمودند و خلاص و دم در خروجي وقتي آقا شمس دريافت كه يكي از واجدان تصاحب سكه‌ها ملبس به لباس روحانيت است، موسوم به شيخ رسول جعفريان، آهسته و ظاهراً به شوخي گفت: باز اين شيخ چه كاره جلال است كه سكه به او رسيده؟! شيخ فهميد و درآمد كه: آقا شمس، من به جلال و شما ارادت دارم، حتي در معيت خواهرزاده‌ات (مير‌هاشم محدث) به منزلتان آمده‌ام و اينها دست گردان است و در واقع سكه‌اي به ما نخواهد رسيد !

استاد در حالي كه دو نفري بازويش را گرفته بوديم و به زحمت خود را مي‌كشيد، ترش نمود و گفت خلاصه شيخ جماعت نبايد مال غيرحلال بخورد، لذا خمسش را حساب و حتماً هم رد كن و از او رد شديم. بعد‌ها آن شب، فردا شب و شب‌هاي دگر هرگاه شمس راحل به ياد اطوارهاي شب جايزه جلال مي‌افتاد، اين شعر را نجوا مي‌كرد:

رفتند كيان و دين پرستان / دادند جهان به زيردستان آن قوم كيان و اين كيانند / بر جاي كيان ببين كيانند

شايان ذكر است چندي بعد حضرات سليمي و شجاعي، دو سكه به عنوان خمس مدنظر شمس از كه و كجا؟ برايش آوردند كه به اصرار فرزند او، خمسي از آن دو سكه نيز به ما رسيد. شايد از سربند همان خمس‌الخمس است كه فقير گمان مي‌كند، بهترين اسم از اسماء جلاله، «هوالرزاق» است.

خداكند كه ما هميشه، با روي رأفت و رحماني رب (جل‌جلاله‌) روبه‌رو شويم. عطف به مزاحي و شايد نيز ايده سيددعايي ـ حالا حق يا به ناحق ـ كه اطلاعات را مظهر رحمانيت نظام ناميد و كيهان را مظهر جباريت! آن.

به مستان نويد سرودي فرست

به ياران رفته درودي‌فرست

طبق عادت و آموخته‌هاي خود استاد، در اغلب سفر يا حضرهايي كه با حضور او انجام مي‌گرفت، بنده نيز ـ مثل حضرتش‌ـ از دفتر ايام استفاده كرده و گاهي نيز آن را به دستخط مرحوم، مسود و مزين مي‌نمودم. از سفر‌هاي خارجي آقا شمس، توفيق بيش از يكبار همسفري با او را نداشته‌ام. جمهوري خودمختار يا خود‌خوانده نخجوان (‌آذربايجان شوروي). در مرزـ پُست بازرسي ـ به جهت داشتن چند كتاب، نوار و مجله، ما را معطل و سؤال‌پيچ نمودند. افسران روس به‌وسيله يكي از مسافران آذري مورد وثوق‌شان، از نام و مرام كتاب‌ها سردرآورده و چون و چرا مي‌كردند. به خاطر كتاب «سفر روس» جلال، گير داده و پيله كردند كه برادر نويسنده توضيح دهد كه نقاط قوت و محاسن روسيه، در اين كتاب برجسته‌تر است يا نقاط ضعف آن!؟ شمس نيز با تأني و ملايمت خاص خود جواب داد كه برادرم آنچه را ديده و درك كرده، به قلم آورده است، يعني واقعيت و حقيقت را پس نه خوب مطلق و نه بد مطلق.

خانمي با لباس نظامي از جمع افسران كه تا آن لحظه فقط نظاره‌گر بود، با خوشرويي جلوتر آمد و گفت: آقا معلم اُبدان و گوزل و.. يعني نويسنده خوشرو و خوشگل هم هست و متعاقباً پرسيد: آيا قول مي‌دهد، پس از بازگشت از نخجوان، مزايا و خوبي‌هاي شهرمان را بنويسد؟! كه آقا شمس باز هم بي‌محابا صدايش را بلندتر كرد و گفت: به همين كتاب «‌سفر روس» قسم، جز آنچه را كه ببينم نخواهم و نتوانم نوشت و خلاص‌ كه افسر زن روسي و همقطاران، از سرسختي و صداقتش، خوش‌شان آمد و ما را از قرنطينه و پل صراط مرز، با عزت عبور دادند. خاطرات گفتني و نوشتني فراواني مستند به اظهارات و مكتوبات استاد شمس در فيلم، عكس و صدا – راجع به افراد، اماكن و مسائل ادبي و سياسي روشنفكران، جلال و ... – دارم، از بركت و رهاورد همراهي 30 ساله كه ان‌شاءالله در فرصت‌هايي كه موانع مفقود و مقتضي موجود شد، آن «شمسيه»‌ها را تنظيم، تنسيق و منشر خواهم ساخت. بعون الله‌الملك الاعلي!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها