در انتها... انتها كه چه عرض كنم، در پانوشت دوم پلاك روز چهارشنبه 30 مرداد كه با تيتر «كليد و شاه كليد» منتشر شد، آورده بودم:
«اين روزها رسانههاي دوم خردادي، جملگي، لقب «شاه كليد» به وزير امور خارجه دادهاند. آقاي روحاني! اصولگرايان خير شما را ميخواهند... بهتر است فاصله خود را با تندروهاي افراطي بيشتر كني چراكه اين جماعت براي «كليد» و «شاهكليد» خوابها ديدهاند... يعني اين را هم بايد بنويسم كه «شاهكليد» قصد عبور از «كليد» را دارد؟!»
القصه، عصر چهارشنبه يكي از اساتيد محترم تماس گرفت و گفت: «با توجه به اينكه افكار عمومي، ناظر بر تبليغات آقاي روحاني، رئيس قوه مجريه را بيش از هر چيز به «كليد» ميشناسند، من هم تعبير «شاهكليد» را براي وزير امور خارجه (كه توسط افراطيها به كار برده ميشود) كاملاً بودار ميدانم، اما خوب بود تو هم اندكي رواداري نشان ميدادي و اينقدر زود بحث «عبور شاه كليد از كليد» را مطرح نميكردي... كلاً خوب است كمي حرص اطلاعات رو كردن خودمان را كنترل كنيم، پروژهاي را هم اگر بنا داريم بسوزانيم، بگذاريم به وقتش... و اين را هم فراموش نكن! همان رهبري كه ما را دعوت به «بصيرت» كرده، سفارش به «صبر» نيز داشته».
بيهيچ علاقهاي به كش دادن موضوع، حرف حساب اين استاد عزيز را پذيرفتم؛ «حالا كه كار از كار گذشته و مطلب منتشر شده، اما اول به حرمت شما، بعد، به احترام رئيس دستگاه اجرا، قول ميدهم مادام كه افراطيون معتدل (!) چيزي درباره «عبور شاه كليد ازكليد» نگويند، ديگر حرفي در اين باره نزنم».
باز هم القصه! عصر پنجشنبه، همين استاد محترم، برايم دو پيامك بدين شرح فرستاد؛ پيامك اول/ «اگر شاهكليد دولت اصلاحات، وزير ارشاد آن بود، شاه كليد دولت اعتدال، وزير خارجه آن است. محمدجواد ظريف در اين دولت، نماد پديدار شدن چهرهاي تازه از سياستمداران ملي، معتدل و مدرني است كه آينده سياست ايران را رقم خواهند زد. از هم اكنون ميتوان روزي را پيشبيني كرد كه او نامزد جانشيني دكتر حسن روحاني باشد... راست مدرن، يكي از همين «پيشبينيهاي خود تحققپذير» در آينده ايران است. آن روز كه در مسيري متعالي، از سيدمحمد خاتمي به دكتر حسن روحاني و از دكتر حسن روحاني به محمدجواد ظريف برسيم».
پيامك دوم/ سلام بر حسين عزيز! آنچه خواندي، برگرفته از سرمقاله آخرين شماره ماهنامه مهرنامه است كه همين امروز درآمده. آقا جون! اون توصيه ديروز رو، استثنائاً در اين يك مورد، بيخيال!
***
اين بار واقعاً القصه! بچهتر از اين سن كه بودم، در كوچهمان دو تيم فوتبال داشتيم به نامهاي «شاهين» و «عقاب». (داخل پرانتز: ايام خوش دهه 60 هر كوچهاي براي خودش دو تيم فوتبال داشت و هر دو هم به همين اسامي!) من اما در تيم عقاب، كاپيتان بودم. رسم فوتبالي كوچه ما اين بود؛ در طول هفته، شاهينيها خودشان دو تا تيم ميشدند و با هم تمريني بازي ميكردند، تيم ما هم همين طور، تا اينكه روز قشنگ جمعه، قرار بود عقاب و شاهين رودرروي هم بازي كنند. ما كه عقاب بوديم، خوب يادم است در چهار بازي اول، شاهينيها را با فاصله گل زياد برديم. بازي پنجم اما شاهين، ما را در ضربات پنالتي شكست داد. فردايش يعني روز كوفتي شنبه، همين كه براي رفتن به مدرسه، از خانه زدم بيرون... ياللعجب! ديدم گله به گله روي ديوار خانههاي كوچه با اسپري، آن هم با شخميترين خط ممكن نوشته شده؛ «شاهين 8 عقاب 7»، «تيم قدر شاهين، حريف ميطلبد!»، «حريف!... نبود؟»، «شاهين چي كارش كرده؟ سوراخ سوراخش كرده!» و... و از همه خندهدارتر شعارنويسي روي ديوار خانه خودمان بود؛ «در اول، در دوم، در سوم ميدهد عدس پلو/ عقاب! تيمتو بردارو برو!»
برگشتم خانه. به مادرم گفتم، بيا تو رو به خدا كوچه رو نگاه كن!... شاهين برد نديده، رنگ از سرش پريده!!
***
الان هم راستش همين است حكايت ما با فتنهگران! منتها شاهينيها خود به خدايي جنبه بردشان بيشتر بود! و هرگز از زننده آخرين پنالتي خود عبور نكردند!! وانگهي، فتنهگران از كدام برد و از كدام عبور، سخن ميگويند، وقتي كه دكتر روحاني با افتخار، ولايت فقيه را عمود خيمه انقلاب اسلامي ميداند؟! و وقتي كه مغز متفكرشان، مثل بچههاي خوب، انتخابات 88 را ديگر تقلب نميداند؟! يعني اين اپوزيسيون ذليلي كه من ميبينم، شايد در حد رفاقت با خاتمي باشد، اما هرگز در قد و قواره فتنه عليه جمهوري اسلامي نيست!... خاتمي را نه تنفيذ راه دادند، نه تحليف، از كدام «دوم خرداد دوم» سخن ميگوييد؟!
به خدا آدمي، جنوب شهري باشد، بچه آن سوي خط آهن باشد و هنگام فوتبال، به جاي تيردروازه، آجر بكارد، به از آن است كه چهار سال بعد از فتنه 88 آويزان متولد 9 دي و سخنران يومالله 23 تير شود! اما خب، با وجود اين «كليد اوليها»... شايد هم «عبور اوليها» اندكي بايد هوشيارتر باشد شيخ حسن...
في المجلس، اين برد براي جمهوري اسلامي بس كه داعيهداران تقلب در انتخاباتش را آويزان همان انتخابات كرده است...
***
راستي! بازي ششم، كاري با شاهينيها كرديم كه خودشان مجبور شدند بروند آن چرت و پرتها را از روي ديوار پاك كنند!