تو را به خدا به بچه های من رحم کن آنها یتیم هستند و کسی را غیر از من ندارند
کد خبر: 945383
لینک کوتاه: http://www.Javann.ir/003xw7
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۸:۰۹
باغ شیطانی
دیگر از این وضعیت خسته شده بودم نمی دانستم چکار کنم، یک روز بعد از مدرسه با دوستم افسانه راجع به زندگی و سرنوشت بدم صحبت کردم. فکر می کردم افسانه واقعاً دوست من است و می توانم با او درد دل کنم و اسرار زندگی ام را به او بگویم.

به گزارش خبرنگار جوان آنلاین از اصفهان، حمید رضا محمدی، کارشناس رسانه پلیس اصفهان در مرقومه پلیسی خودبرای توجه نسل جوان به دامهای پهن شده می نویسد وقتی وارد باغ که شدیم با تعجب دیدیم سه پسر دیگر هم در آن جا هستند، خیلی ترسیده بودم، فرزاد گفت: «نگران نباش، این ها دوستان من هستند» اولش خوب بود، فیلم دیدیم، تنقلات خوردیم، موسیقی گذاشتیم و..
بعد از فوت پدرم، علی رغم مخالفت های من و خواهرم، مادرم به سفارش یکی از دوستانش با مردی که 30 سال از خودش بزرگتر بود و 2 پسر هم از همسر قبلی اش داشت ، ازدواج کرد.
ناصر، همان اول قبول کرد که من و خواهرم را هم نگهدارد اما یک سال که از این وصلت گذشت، بنای ناسازگاری گذاشت و هر روز با مادرم بد اخلاقی می کرد و می گفت، من توانایی مالی ندارم که هم شکم بچه های خودم و هم بچه های تو را سیر کنم و باید فکری برای نگهداری بچه هایت بکنی!
مادرم به پاهای ناصر می افتاد و التماسش می کرد و می گفت:« تو را به خدا به بچه های من رحم کن آنها یتیم هستند و کسی را غیر از من ندارند »
حرف های مادرم هیچ تاثیری در رفتار ناصر نکرد، تا اینکه مادرم مجبور شد در یک کارگاه خیاطی کار کند و خرجی من و خواهرم را در بیاورد. کار کردن مادرم اما باعث حل شدن مشکلات ما نشد چون باز هم ناپدری ام به هر بهانه ای دعوا راه می انداخت و یا پسرهایش مرا کتک می زدند.
دیگر از این وضعیت خسته شده بودم نمی دانستم چکار کنم، یک روز بعد از مدرسه با دوستم افسانه راجع به زندگی و سرنوشت بدم صحبت کردم. فکر می کردم افسانه واقعاً دوست من است و می توانم با او درد دل کنم و اسرار زندگی ام را به او بگویم.
افسانه بعد از شنیدن حرف های من گفت: «ناراحت نباش زندگی من دست کمی از زندگی تو ندارد اما من یک کاری می کنم که از این غصه ها راحت بشی و بری برای خودت عشق و حال کنی!»
با تعجب پرسیدم: «چه راهی می خواهی نشانم بدی کلک؟» افسانه دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «من هم یک رازی دارم که می خواهم به تو بگویم ، من مدتی است که با پسری به نام بهزاد دوست شدم، نمی دانی دوست پسر داشتن چقدر کیف دارد!! هر روز به بهانه های مختلف با بهزاد به پارک، سینما و شهربازی می روم و از زندگیم لذت می برم و او هم هرچه می خواهم برایم می خرد!
هنوز صحبت های افسانه تمام نشده بود که ماشین پرایدی مقابل ما ایستاد و بوق زد، افسانه با خوشحالی به سمت ماشین رفت و گفت: « اگه دوست داشته باشی از بهزاد می خواهم که یک دوست پسر خوب برای تو پیدا کند»
چند روز بعد افسانه در مدرسه به سراغم آمد و گفت: «یک دوست پسر پولدار و درجه یک برات پیدا کردم، امروز بعد از ظهر به گوشیت زنگ می زنه بپا طوری حرف نزنی که از دستت بپره ها!»
آن روز هم مثل همیشه در خانه تنها بودم، استرس تمام وجودم را گرفته بود، قلبم تند تند می زد و هرچه به غروب نزدیک می شدیم دلهره و اضطراب من هم بیشتر می شد تا اینکه بالاخره گوشی تلفن همراهم زنگ زد، نمی دانستم چی باید بگم، زبانم بند آمد بود، فرزاد با حرف های عاشقانه و فریبنده مرا مجذوب خودش کرد.
بعد از آن روز تماس ها و ارتباط های نزدیک من و فرزاد بیشتر شد، هر روز که می گذشت به او علاقمندتر می شدم، دیگر مجبور نبودم در خانه بمانم و رفتارهای ناپدری و فرزندانش را تحمل کنم و بیشتر اوقاتم را با فرزاد پر می کردم.
دیروز بعد از امتحان مدرسه با فرزاد، افسانه و دوست پسرش بهزاد به گردش رفتیم، در بین راه فرزاد گفت: «من دیشب کلید باغ را از پدرم گرفتم، بیایید برویم آنجا، من گفتم: «مادرم ساعت 10 شب از سرکار می آید و نگرانم می شود»
فرزاد گفت:« کو تا 10 شب تا آن موقع برمی گردیم» من که دل خوشی از رفتن به خانه نداشتم دل به دریا زدم و با آنها راهی شدم»
وقتی وارد باغ  شدیم با تعجب دیدیم 3 پسر دیگر هم در آن جا هستند، خیلی ترسیده بودم، فرزاد گفت: «نگران نباش، این ها دوستان من هستند» اولش خوب بود، فیلم دیدیم، تنقلات خوردیم، موسیقی گذاشتیم و به شادی و پایکوبی پرداختیم تازه داشت به ما خوش می گذشت که ناگهان افسانه عذرخواهی کرد و گفت: « بچه ها اصلاً یادم نبود ما امشب خونه خواهرم دعوت هستیم و باید قبل از اینکه شب بشه بروم خونه »
بهزاد هم آماده شد تا افسانه را برساند. بعد از رفتن آنها من ماندم با فرزاد و 3 پسر دیگر ... حرف های لیلا که به اینجا رسید گریه دیگر امانش نداد. بله او به خاطر رفتار نا بجای خودش ناخواسته در دام شیطانی چند پسر جوان افتاده بود و...
نظر کارشناس
دوره نوجوانی و بهای تلخ مورد توجه قرار گرفتن
خانم اسکندری ، کارشناس ارشد روانشناسی مرکز مشاوره آرامش پلیس اصفهان در این باره به خبرنگار پایگاه خبری پلیس گفت: دوره نوجوانی دوره هویت یابی است و در این دوره، نوجوان می خواهد در کانون توجه و مورد قبول اطرافیان قرارگیرد.
وی افزود: همانطور که در این پرونده ملاحظه کردید، دختر نوجوان به دلیل اینکه ناپدریش حاضر به پذیرش او نبوده و تحت شدید ترین تحقیرها و تنبیه ها قرار می گرفت به دنبال محبت و پذیرش کاذب در بیرون از خانواده رفته و همین کار او باعث به وجود آمدن آسیب های بعدی برای او شده است.
این روانشناس و آسیب شناس مسایل خانواده بابیان اینکه نوجوان مذکور مبتلا به اختلال نوسان خُق بوده اظهار داشت: این اختلال موجب بروز رفتارهای تکانشی، اعتماد و خوش بینی نسبت به دیگران، هیجان خواهی و انجام رفتارهای پرخطر همانند ارتباط با جنس مخالف در فرد می شود.
کارشناس ارشد روانشناسی مرکز مشاوره آرامش ادامه داد: عدم کنترل این اختلال می تواند زمینه ساز بسیاری از آسیب ها برای فرد و خانواده اش شود که توصیه می کنیم چنانچه پدر یا مادری از وجود چنین اختلالی در فرزند خود اطلاع پیدا کردند سعی کنند با مراجعه به یک مشاور نسبت به درمان هرچه سریعتر وی اقدام کنند.
اسکندری با بیان اینکه نابسامانی در خانواده ها و برخورد های ناپسند پدر و مادر و اعضای دیگر خانواده با دختران نوجوان باعث فراری شدن آنها از محیط خانه و پناه بردن به افراد غریبه می شود و متاسفانه بهای تلخی را نیز می پردازند.
این روانشناس و آسیب شناس مسایل خانواده با اشاره به تبلیغات کاذب در خصوص دوستی های دختر و پسر و ترغیب نوجوانان و جوانان به این گونه ارتباط های خارج از عرف و شرع گفت: واقعیت این است که آخر و عاقبت تمامی این دوستی ها با آسیب ها و صدمات روحی و جسمی همراه بوده و اگر می خواهیم زندگی سالم و پاکی داشته باشیم بایستی از دستورات دین مبین اسلام که ما را از ارتباط افراد نا محرم با یکدیگر برحذر می دارد اطاعت کنیم و پا در دام های شیطان نگذاریم و دنیای خود را فدای آخرت نکنیم.


برچسب ها: باغ ، شیطانی ، اصفهان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
مهمترین عناوین
آخرین اخبار