کد خبر: ۸۳۸۹۰۰
تاریخ انتشار: ۲۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۵:۴۱
«خاطره‌ها و ناگفته‌هايي از روزهاي اوج دادگاه انقلاب» در گفت‌و‌شنود با اسدالله صفا
حاج اسدالله صفا از اعضاي ديرين جمعيت فدائيان اسلام و بعدها نيز از فعالان نهضت امام خميني ....

حاج اسدالله صفا از اعضاي ديرين جمعيت فدائيان اسلام و بعدها نيز از فعالان نهضت امام خميني بوده است. او پس از پيروزي انقلاب اسلامي وتشكيل دادگاههاي انقلاب به دستور امام خميني، با مرحوم آيتالله حاج شيخ صادق خلخالي همكاري نزديك داشت و از محاكمات اين دادگاهها خاطراتي شنيدني دارد. شمهاي از اين خاطرهها، در گفتوشنود پيش روي آمده است. اميد آنكه تاريخ پژوهان انقلاب را مفيد و مقبول افتد.

  

اين روزها مصادف است با سالروز صدور فرمان امام خميني مبني بر تشكيل دادگاههاي انقلاب. با توجه به همكاري نزديك جنابعالي با مرحوم آيتالله خلخالي، در آغاز مناسب است بفرماييد از چه مقطعي با ايشان آشنا شديد و چه شد پس از پيروزي انقلاب با ايشان همكار شديد؟

بسم الله الرحمن الرحيم. خدمت شما عرض كنم كه در دوران فعاليت فدائيان اسلام، بنده در اين جمعيت عضويت داشتم. در برخي اوقات و هفتهها، شهيد نواب صفوي و شهيد سيدعبدالحسين واحدي در مسجد امام حسن عسكري(ع) قم سخنراني ميكردند. مرحوم آقاي خلخالي- كه در آن روزها طلبه بود- بهشدت به مرحوم نواب علاقه داشت. من آنجا با او آشنا شدم و سلام و عليك داشتيم. بعدها و همزمان با آغاز نهضت اسلامي، دائماً او را به جاهاي مختلف تبعيد ميكردند. يك بار كه به رودبار تبعيد شده بود، همراه چند نفر از رفقا به ملاقاتش رفتيم و برايش خواربار و وسيله برديم. بعدها هم كه از تبعيد آمد، راحت به خانه ما رفت و آمد داشت. بعد از انقلاب كمك شهيد حاج مهدي عراقي وحاج اكبر پوراستاد بودم كه يك روز مرحوم خلخالي به من پيشنهاد داد كمكش كنم. دلم ميخواست درآن شرايط بتوانم خدمتي كنم.

ظاهراً شما خاطرات جالبي از روزهاي اقامت حضرت امام در مدارس رفاه و علوي داريد؟ شنيدن آنها در اين بخش از گفتوگو براي ما مغتنم است.

جالبترين خاطره اين است كه هنوز بختيار سر كار بود و يك روز امام به حاج مهدي عراقي فرمودند: «ميخواهم براي زيارت به شاه عبدالعظيم بروم.» حاج مهدي سعي كرد سه چهار ماشين فراهم كند و امام را با محافظ ببرد و اين كار قدري طول كشيد. يك وقت ديديم امام راه افتادهاند كه اگر وسيله نيست، ميروم سر خيابان و تاكسي سوار ميشوم و واقعاً هم داشتند اين كار را ميكردند! ما سريع دست به كار شديم و آقا را به زيارت برديم.

برخورد امام با محاكمات و اعدامهاي دادگاه انقلاب چگونه بود؟

مرحوم خلخالي مدام به امام گزارش ميداد و امام دائماً توصيه ميكردند:« دقيق باشيد و البته و در عين حال، از چيزي هم نترسيد.» امام در اجراي حدود اسلام، ذرهاي ترديد به خود راه نميدادند و از كساني هم كه به آنها مسئوليتي ميسپردند همين توقع را داشتند. قبلاً مرحوم نواب را ديده بودم كه با نهايت شجاعت و صلابت فرياد ميزد:«اي پسر پهلوي! بالاخره يك روز همه شما را به درك واصل ميكنيم!» امام از شجاعتي به مراتب بالاتر برخوردار بودند و وقتي به حقيقتي ميرسيدند، لحظهاي در اجراي آن ترديد نميكردند، از جمله در روز 21 بهمن سال 1357 بختيار حكومت نظامي برقرار كرد و امام با قاطعيت دستور دادند مردم به خيابانها بريزند و حكومت نظامي را از بين ببرند. اگر صراحت، صلابت و شجاعت امام نبود، امكان نداشت ريشههاي فاسد حكومت پهلوي از اين كشور كنده شود.

در روزهاي اول در مدرسه رفاه، اعدامهايي صورت ميگرفت. برخورد حضرت امام با اين اعدامها چگونه بود؟

در شب اول، مرحوم خلخالي پس از محاكمه، ميخواست 30 نفر را روي پشتبام ببرد و اعدام كند كه يك نفر رفت و اين خبر را به امام داد. امام بلافاصله شهيد عراقي و مرحوم خلخالي را احضار كردند و فرمودند:«قصد نداريد در حكم اينها تجديد نظر كنيد؟» مرحوم خلخالي گفت:«اگر صد دفعه ديگر هم آنها را محاكمه كنم، كمتر از اعدام حكم نخواهم داد!» قرار شد آن شب تعداد اعداميها كمتر شود و اگر نظر آقاي خلخالي همچنان بر اعدام آن عده بود، بعدها و به مرور اين كار انجام شود. بعد از مدتي، 22 نفراز متهمان باقي مانده بودند كه شهيد رجايي نزد امام رفت و گفت: «موقع ثبتنام دانشآموزان است و بايد مدرسه را تميز كنند، لذا بهتر است برنامه دادگاهها از اين مدرسه به جاي ديگري منتقل شود.» مرحوم خلخالي به من مأموريت داد بروم و ببينم زندان قصر چه وضعي دارد. همراه با شهيد عراقي و آقاي موحدي رفتيم و ديديم آنجا را آتش زدهاند و همه چيز سوخته است! پرونده خودم و حاج مهدي عراقي را بين پروندههاي سوخته پيدا كردم و به او دادم.

دستگيري عوامل رژيم پهلوي چگونه صورت ميگرفت؟

مردم آنها را ميگرفتند و اوايل به مدرسه رفاه و بعد هم زندان قصر ميآوردند و به من تحويل ميدادند. آدمهاي ذليل و بدبختي بودند، در حالي كه در زمان شاه وقتي بچههاي ما را به زندان ميبردند، مثل شير بودند. يادم است در روزهاي اول، نصيري را با سر و كله شكسته آوردند و تحويل دادند! مثل بچههاي كوچك التماس ميكرد: «بيگناه هستم و هر كاري كه كردم به دستور شاه بود!». بين دستگيرشدهها فقط يك نفر بود كه پاي حرف خودش ايستاد و تا لحظه آخر التماس نكرد و او هم رحيمي بود. او تا لحظه اعدام فكر ميكرد اوضاع برميگردد و فقط در آن لحظه بود كه خودش را باخت!

ظاهراً شما در زندان با هويدا هم گفتوگوهايي داشتيد. از وضعيت او در روزهاي آخر عمرش بگوييد.

امام فرموده بودند:«كسي به هيچوجه حق توهين به متهمان را ندارد و فقط طبق حكم شرع محاكمهشان كنيد.» هنوز در مدرسه رفاه بوديم كه هويدا را آوردند. ما همان غذايي را به دستگيرشدهها ميداديم كه براي امام و بقيه ميبرديم. بعد هم هويدا و عدهاي ديگر را به زندان قصر برديم و او را در انفرادي انداختيم. يك بار براي بازديد رفتم و ديدم دارد كتاب ميخواند. مرا كه ديد گفت:«اينجا خيلي تنگ و تاريك است، بگوييد قدري مرا به محوطه ببرند و بگردانند!» گفتم:«مرد حسابي! اينجا را شما ساختيد، نه ما! ما چندين و چند سال، با دستبند و پابند در همين سلولها سر كرديم، چطور براي ما به جرم اينكه مسلمان بوديم خوب بود، براي شما بد است؟» ناله و فرياد كرد:«خدا نصيري را لعنت كند كه اين كارها را ميكرد و گردن من و شاه ميانداخت!» گفتم:«يعني تو 13سال نخستوزير اين مملكت بودي و از هيچكدام از بلاهايي كه سر مردم ميآمد، خبر نداشتي؟ مگر ميشود؟» پرسيد:«واقعاً در اين 13 سال هيچ كاري براي مملكت نشد؟ آب نداديم؟ برق نداديم؟ آسفالت نكرديم؟» گفتم: «مرد حسابي! روزگاري آفريقاييها آدمها را كباب ميكردند و ميخوردند، امروز آنها هم فانتوم دارند، اين شندرغاز پيشرفت جبر زمانه است، به تو ربطي ندارد!» كلي بحث كرديم و آخر سر گفت:«نميگذاشتند كار كنيم!» خلاصه آنقدر آه و ناله كرد كه به بچهها گفتم بگذارند روزي يك ساعت در محوطه بگردد، ولي آنجا هم آنقدر نق زد كه بالاخره يك روز كفر يكي از بچهها در آمد و لوله تفنگش را در باغچه گذاشت و شليك كرد و هويدا هم از بس شجاع بود، درجا غش كرد!

جريان محاكمه و اعدام هويدا چگونه بود؟ ميگفتند او را از پشت سر زدهاند؟

بيخود گفتهاند. او هم مثل بقيه اعدام شد. روز محاكمه وقتي مرحوم خلخالي آمد، هويدا بلند شد و شهادتين گفت، يعني من مسلمان هستم، در حالي كه همه ميدانستند او بهايي است. مرحوم خلخالي گفت:«در اين دادگاه كسي را به خاطر دينش محاكمه نميكنند، اتهام تو جناياتي است كه طي 13 سال نخستوزيري انجام دادهاي!» يك ساعت و نيم به او مهلت دفاع دادند. وقتي حكم اعدامش را خواندند، التماس كرد او را نكشند، چون اطلاعات خوبي دارد كه ميتواند بدهد! مرحوم خلخالي گفت:«خودت و اطلاعاتت برويد به آن دنيا!»

برخي ديگر ادعا كردهاند به هويدا اجازه ملاقات با كسي داده نشد. او واقعاً ملاقاتكننده نداشت؟

هويدا خودش ميگفت كسي را ندارم! و حتي نخواست با مادرش هم ملاقات كند. خيليها سعي كردند با اين استدلال كه او حرف براي گفتن زياد دارد، زنده نگهاش دارند و جلوي اعدامش را بگيرند.

از حال و روز ناجي فرماندار اصفهان، و حسيني شكنجهگر ساواك برايمان بگوييد. وضعيت آنها را درآن روزها چگونه ديديد؟

ناجي را همان شب اول اعدام كرديم. گريه ميكرد و ميگفت به او دستور داده بودند كه شده 50 هزار نفر را در اصفهان بكشد، ولي اوضاع را آرام كند! مرحوم خلخالي به او ميگفت: «تو خودت با تانك به مردم و خانههايشان حمله و آنها را قتل عام كردي.» او هم مثل نصيري و هويدا ميگفت هر كاري كه كرده به دستور ما فوق بوده است!

حسيني هم كه براي خودش غولي بود! دو متر و 10 سانت قد داشت و هيكل و دستهايش خوفناك بودند. موقعي كه شنيد مردم دارند مزدوران شاه را دستگير ميكنند و تحويل ميدهند، به سر خودش شليك كرد، ولي نمرد و او را از بيمارستان به بهداري زندان قصر تحويل دادند. در رژيم شاه به او لقب پنجه طلايي داده بودند، چون كافي بود گردن يك نفر را بچسبد تا طرف درجا خفه شود! به بهداري رفتم و ديدم دو تا از بچهها مراقبش هستند. زنش را هم دستگير و به زندان زنان برده بودند و دائماً گريه و ناله ميكرد كه شوهرش به بچه مسلمانها كاري نداشت و آدم معتقدي است! يك روز يكي از بچهها آمد و گفت حسيني به آنها حمله كرده است! مرحوم خلخالي دستور داد بلافاصله اعدامش كنند و شرّش را بكنند! زنش را هم تحويل زندان شهرباني داديم و ظاهراً بعداً آزادش كردند.

از دادگاه رئيس ساواك قم - كه روحانيون را بسيار آزار و اذيت كرده بود- برايمان بگوييد. علاوه براين و ظاهراً مجيدي رئيس دادگاه شهيدنواب صفوي و يارانش را هم محاكمه كرديد. در آن لحظات چه حس و حالي داشتيد؟

جوكار رئيس ساواك قم، خود مرحوم خلخالي را هم خيلي اذيت كرده بود. وقتي او را آوردند، سرش را پايين انداخته بود و گريه ميكرد و ميگفت:«ميدانم حكمم اعدام است و دفاعي ندارم از خودم كنم.» آقاي خلخالي پس از مرحله محاكمه، دستور داد او را به قم ببرند و در آنجا اعدام كنند.

اما دستگيري رئيس دادگاه شهيد نواب صفوي و يارانش، واقعاً خواست خدا بود. يك روز يك زن جوان دم در زندان قصر آمد و گفت با من كار دارد! رفتم ببينم چه كار دارد. گفت:«شما يك زنداني به اسم محمدتقي مجيدي داريد، من عروسش هستم و دنبالش ميگردم!» مرحوم ناصر زرباف، شوهر خواهرم بود. خواهرم به من گفته بود:«زرباف مدتي است دنبال تو ميگردد كه بگويد مجيدي زنداني توست و حواست باشد يك وقت فرار نكند.» بررسي كردم و ديدم مرد مسني به اين اسم، بين دستگير شدههاست. رفتم و به مرحوم خلخالي گفتم جريان از اين قرار است. گفت:«معطل نكن! زود برو و مقدمات محاكمهاش را فراهم كن.» بچههاي قديمي فدائيان اسلام را خبر كردم كه براي دادگاه مجيدي بيايند و عدهاي از آنها، از جمله برادر همسر شهيد سيدعبدالحسين واحدي به نام احمد عباسي تهراني- كه با مرحوم نواب محاكمه و به 10 سال زندان محكوم شد- آمدند. محاكمه كه شروع شد، مرحوم خلخالي از مجيدي پرسيد:«شما قضاوت ميدانستي كه حكم اعدام آنها را صادر كردي؟» مجيدي گفت: «قضاوت نميدانستم، ولي ميدانستم كافر هستند، چون آيتالله بروجردي - كه از ايشان تقليد ميكردم- هيچوقت از اينها دفاع نكرد!» مرحوم آقاي آذري قمي از زندان كشيدهها و تبعيد ديدههاي دوران شاه، در دادگاه حضور داشت. در حالي كه اشك در چشمهايش جمع شده بود، گفت:«والله وقتي حكم اعدام نواب را دادند، آقاي بروجردي مرا خواستند و براي سيدالعراقين- كه در تهران با دربار ارتباط داشت- نامهاي نوشتند و به پيرمردي به اسم قائممقام رفيع - كه به خانه ايشان ميآمد و با شاه ارتباط داشت- دادند كه زود به شاه برساند. ايشان در نامه نوشته بودند:«دستت را به خون اين بچه سيدها آلوده نكن.» شاه و خانوادهاش براي اسكي به آبعلي رفته بودند، نامه راديد وگفت فدائيان اسلام را اعدام كنيد، اما بگوييد كه نامه بعد از اعدام به من رسيده است!»

خود شما هم برخوردي با مجيدي داشتيد؟

بله، در وقت تنفس دادگاه به او گفتم:«همه را كه اعدام كرديد به كنار، سيدمحمد واحدي يك جوان 17، 18ساله بود، گناه او چه بود؟» با بيحيايي گفت: «آن روزها همينطوري بود!»

گفته ميشد مرحوم خلخالي به متهم اجازه دفاع نميداد، واقعاً اينطور بود؟

اينطور نبود. آنها فرصت داشتند هر چه دلشان ميخواهد بگويند. هويدا يك ساعت و نيم در دفاع از خود حرف زد. خاطرم است سالارجاف در دادگاه به آقاي خلخالي فحش داد! با اين همه ايشان گفت:«هر چه دلت ميخواهد بگو!» از اين حرفها زياد ميزنند. مرحوم خلخالي حتي اجازه داد مجيدي يك مشت اراجيف در باره شهيد نواب و يارانش رديف كند.

آيا درآن شرايط كسي بيگناه هم اعدام شد؟ با توجه به اينكه در شرايط خطير انقلابها، اين اتفاق محتمل است؟

اگر تاريخ انقلابهاي دنيا را مطالعه كنيد، خواهيد ديد چه بيگناههايي در سيلي كه در افتاده بود، خواه ناخواه از بين رفتند. انقلاب ايران هم مثل يك سيل بود و اگر موردي هم وجود داشته، قطعاً عمدي در كار نبوده است. همه سوابق و گزارشها در دادگاهها موجودند. خود من پرونده خيليها را كه فكر ميكردم حكمشان اعدام نيست، كنار ميگذاشتم تا شور و هيجان روزهاي اول انقلاب فروكش كند و آنها در اين سيل از بين نروند.

به مصداقي هم اشاره كنيد.

يكي تيمسار صمصام بختياري بود كه مرحوم خلخالي برايش حكم اعدام داده بود، ولي پروندهاش را كنار گذاشتم. بعد هم به خانه موقت مرحوم خلخالي در جماران رفتم و قضيه را گفتم. عصباني شد كه من حاكم شرع هستم و حكم اعدام دادهام، چرا اين كار را كردي؟ گفتم: همان امامي كه شما را حاكم شرع كرده، مرا هم براي چنين مواقعي كنار دست شما گذاشته است كه يك وقت خون بيگناهي بيهوده به زمين نريزد! آن روزها آقاي علي طهماسبي، برادر شهيد خليل طهماسبي بازپرس دادگستري بود. او را آورديم كه به ما كمك كند. او به پرونده صمصام رسيدگي و او را آزاد كرد. موقعي كه خواست از مرز پاكستان فرار كند، دستگيرش كردند. در دفتر خاطراتش چند جا از من اسم برده بود كه اين كار را در حقش كردم. خود اينها با اتوي داغ تن زندانيها را ميسوزاندند و هزار جور شكنجه ميكردند و آن وقت اين تهمتها را به ما ميزدند، در حالي كه امام فرموده بودند: ما حق توهين به زنداني را نداريم! خودم در طول مدتي كه در نهادهاي انقلابي خدمت كردم، حتي يك ريال حقوق نگرفتم، چه رسد به مزاياي ديگر. فقط اين اواخر يك كارت مخصوص پيرمردها، براي سوار شدن مجاني به اتوبوس به من دادند!

اوضاع زندگي مرحوم خلخالي را چطور ديديد؟ شرايط منزل ومراودات ايشان چطور بود؟

يك خانه خرابهاي داشت كه بايد پنج تا پله پايين ميرفتي تا به حياط برسي! امام دستور دادند در كنار همان خانه، خانه ديگري را برايش خريدند و خانوادهاش كه خيلي تحت فشار بودند، كمي راحت شدند! خانه قبلي را هم به يك روحاني كه پول نداشت، دادند. آقاي محلاتي رسولي، برادر خانم مرحوم خلخالي بود و بارها به او گفت پول خانهتان را از آن روحاني بگيريد تا قرضهايتان را بدهيد و مرحوم خلخالي ميگفت:«اگر داشت ميداد، لابد ندارد.» ايشان هم مثل شهيد نواب و يارانش وقتي از دنيا رفت، هيچ ميراثي نداشت. در اواخر عمر كه بيمار شد، آقاي كروبي در بيمارستان خاتمالانبيا بسترياش كرد، وگرنه خودش پول دوا و دكتر نداشت! خدا رحمتش كند.

با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین